تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - کتیبه

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:جمعه 23 بهمن 1388-12:48 بعد از ظهر

کتیبه

فتاده تخته سنگ آن سوی تر،انگار کوهی بود

و ما این سو نشسته،خسته انبوهی

زن و مرد جوان وپیر

همه با یکدیگر پیوسته،لیک از پایی،

و با زنجیر،

اگر دل میکشیدت سوی دلخواهی

بسویش میتوانستی خزیدن،لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر

 

ندانستیم

ندائی بود در رویای خوف وخستگیهامان،

و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت 

فتاده تخته سنگی آن سوی،وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است،هر کس طاق هر کس جفت

چنین می گفت چندین بار

صدا وانگاه ،چون موجی که بگریزد در خود در خامُشی،می خفت

 

و ما چیزی نمی گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی 

گروهی شک و پرسش ایستاده بود

و دیگر سیل و خیل وخستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز  خاموشی

و تخته سنگ آن سوی اوفتاده بود

 

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

و پاهامان ورم می کرد و می خارید،

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگیتر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت ((باید رفت))

و ما با خستگی گفتیم لعنت بیش بادا

گوشمان را،چشممان را،نیز باید رفت

 

و رفتیم وخزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود

یکی از ما که زنجیرش رها تر بود،بالا رفت آنگه خواند،

((کسی راز مرا داند

                   که ازین رو بر آن رویم بگرداند))

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعا زیر لب تکرار می کریم

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

                ***

هلا،یک....دو....سه....دیگر بار

هلا،یک دو سه دیگر بار

عرق ریزان،عزا،دشنام،گاهی گریه هم کردیم

هلا،یک..دو..سه،زینسان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

و با آشناتر لذتی هم خسته هم خوشحال

ز شوق وشور مالا مال

 

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،

به جهد مادرودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده از خاک وگل را بسترد و با خود خواند

(و ما بی تاب)

لبش را با زبان تر کرد

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری،وما خروشیدیم

و هم چنان خاموش

برای ما بخوان،خیره به ما ساکت نگاه می کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد 

فرو آمد،گرفتیمش که پنداری که می افتاد

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد

 

چه خواندی هان؟

مکید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود همان

((کسی راز مرا داند

             که از این رو به آن رویم بگرداند))

نشستیم و بر مهتاب شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود

                                             

                                                   مهدی اخوان ثالث