تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - وهم سبز

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:جمعه 23 بهمن 1388-11:18 قبل از ظهر

وهم سبز


تمام روز را در آینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهائیم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و های هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ئی از نخ صعود می کردند

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه، دلم را به نام می خواندند

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی یم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغ گویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ئی این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام های آفتابی تان تاب می خورند

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوش بختی-

و ای سرود ظرف های مسین در سیاه کاری مطبخ

و ای ترنم دل گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمامی عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرف تان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آمیزد

تمام روز، تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشه ئی بر آب

به سوی سهم ناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشت خوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

«نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.»

فروغ فرخزاد