تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - در غروبی ابدی...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:پنجشنبه 17 آذر 1390-05:23 بعد از ظهر

در غروبی ابدی...

- روز یا شب ؟

- نه ، ای دوست ، غروبی ابدی ست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرو می افتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند

گل باقالا ، اعصاب کبودش را در سُکر نسیم

می سپارد به رها گشتن از دلهره ی گنگ دگرگونی

و در این جا ، در من ، در سر من ؟

 

آه ...

در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم مثل یک حرف دروغ

شرمگین است و فرو افتاده

 

- من به یک ماه می اندیشم

- من به حرفی در شعر

- من به یک چشمه می اندیشم

- من به وهمی در خاک

- من به بوی غنی گندمزار

- من به افسانه ی نان

- من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچه ی باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

- من به بیداری تلخی که پس از بازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

- قهرمانی ها ؟

- آه

اسب ها پیرند

- عشق ؟

- تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون می نگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

 

- آرزوها ؟

- خود را می بازند

در هماهنگی بی رحم هزاران در

- بسته ؟

- آری ، پیوسته بسته ، بسته

- خسته خواهی شد

 

- من به یک خانه می اندیشم

با نفس های پیچک هایش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایره ی پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور

 

- من به آوار می اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

 

- کار ... کار ؟

- آری ، اما در ‌آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که تو را می جود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را

و سر انجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوطی نامفهوم نخواهی دید

 

- یک ستاره ؟

- آری صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوی شب های محصور

- یک پرنده ؟

آری صد ها ، صد ها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدن هاشان

- من به فریادی در کوچه می اندیشم

- من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظه ی لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد

من دلم می خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد

که بگویم  نه  نه  نه  نه

 

- برویم

- سخنی باید گفت

- جام یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب ؟

- برویم  ...



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"