تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - اکنون من آمده ام ...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:دوشنبه 31 مرداد 1390-10:40 بعد از ظهر

اکنون من آمده ام ...

 اکنون من آمده ام
و تو اینجایی
وصدایم را می شنوی

و دست هایم را می گیری
و به من لبخند می زنی
همان لبخند سرد متمایل به راست

وقتی تو می خندی
وقتی که با آن پلک های باد کرده خیس خیس
و گونه های ورم کرده سرخ سرخ
که انگار باد مست
سیلی زده ست به آنها
و چشم های بهت زده منتظر
لبخند می زنی
شانه هایم
در زیر بار لبخند سنگینت خم می شوند
ودست هایم
از ناتوانی ترک می خورند

چیزی بگو
من طاقتش را دارم
من طاقت شنیدن دشنام هایت
و دیدن اشک هایت را دارم
اما این سکوت
و این لخند سرد دروغین...

آه... باز هم دروغ...

من خواستم بگویم
که بسیار رنجرور و خسته ام
که این چه دیداری بود؟
که من همیشه در برابر تو احساس حقارت می کنم
... اما ...
انگار بر زبان و دندان هایم قفلی ست سخت سخت که تنها
با خیسی اشک های تو باز می شود...
و تو می خندی...

وچه می توان گفت
وقتی که آغوش دیوانه ای چون من
لایق اشک های اسطوره ای چون تو نیست؟

درباره شعرم و همینطور نقاشی م نظر بدین!