تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - صفحه ی چهل و پنج ، چهل و شش و چهل و هفتم از دفتر پنجم...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:دوشنبه 24 مرداد 1390-10:35 قبل از ظهر

صفحه ی چهل و پنج ، چهل و شش و چهل و هفتم از دفتر پنجم...

همیشه دوست داشتم قسمتی از دفتر خاطراتم رو براتون بنویسم ... الان که بعد از این همه مدت اومدم ، فکر می کنم که این بهتری باشه :

وقتی برات می نویسم که قرص ماه کامل رو به رومه... خیلی روشنه ... خیلی...دلم گرفته... بدنم داره از کار می افته، امشب ماه، ماه من نیست. یه چیز هایی هست که نمی تونم بهت بگم ،بعضی هاشون لایق تو نیستن و بعضی ها هم لیاقت این دفتر رو ندارن... تا به حال شده غصه ی کسی رو بخوری که نمی شناسیش؟ نمی دونی اسمش چیه، اهل کجاست،چند سالشه؟ کسی که تا به حال ندیدیش؟ تاحاله شده از آینده بترسی؟ از 20-30 سال آینده؟ نمیخوام بهش فکرکنم 20-30 سال دیگه رو...تا اون موقع معلوم نیست کی زنده ست  کی مرده ...نه؟ تا اون موقع اتفاق های زیادی میتونه بیفته که زندگی آدم ها رو تغییر بده... بی خیال... ما زندگی مون رو می کنیم تا ببینیم چی می شه! آخر تمام داستان های واقعی شخصیت های اصلی می میرن. زندگی مثل سریال های صدا و سیما نیست که آخرش یا با عروسی تموم بشه یا با روبوسی... مثل یه اتاق دو در می مونه... یه اتاق که از یه طرف واردش می شی و از یه طرف ازش میای بیرون... تولد و مرگ... قانون زندگی گذره ...،اما اون طرف درها...؟ خدا عالمه...

***

رفتم وضو گرفتم... وقتی کثیفیا از آدم پاک شه ، آدم سبک تر می شه...دلم می خواد نماز بخونم... امشب که ماه کامه و من سبک تر از همیشه ام با خدا بودن بهتر از با تو بودنه... خدا بهتر به حرفام گوش می ده تا تو ..می رم تا چند رکعت نماز بخونم... اگه نماز دولا راست شدن و خوندن چند تا ورد باشه، چه طوری آدم رو آروم می کنه؟!... توی نماز یه چیزی هست... یه چیزی هست که آدم رو بیش تر از هر چیزی به آدم بودن نزدیک می کنه...

تو مثل ماه شب چهاردهی...

روشنی ...

آسمون سیاه شب رو هم روشن می کنی...

شبت به خیر...