تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - باید منو باور کنید ...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:پنجشنبه 12 فروردین 1389-04:58 بعد از ظهر

باید منو باور کنید ...

از اواسط سال یاد گرفتم که حرفام رو غیر مستقیم بزنم تا کسی نفهمه تو دلم چی می گذره ...
همیشه سعی کردم که کسی اشکام رو نبینه و نفهمه که دوسش دارم یا ازش متنفرم ...
همیشه سعی کردم حرف های دل دیگران رو تو دلم نگه دارم و حرف های دل خودم رو به کسی نگم ...
وقتی تو آخرین روز های سال کسی که واقعا دوسش داشتم تو چشام نگا کرد و بهم گفت که عامل تموم بدبختی هاش منم به غرورم بر خورد ... اون روز روزی بود که یه نفراشکام رو دید و بهم گفت که بدبختی هام رو بهش بگم و باهاش درد دل کنم ... ولی من ...

اون روز روزی بود که همه تنهام گذاشتن و من موندم و کسی که دوست داشت بدونه چرا ازش متنفرم ..
وقتی که قطره ی اشکش رو دیدم که روی زمین چکید فهمیدم که یکی هست که تنها تر از منه ...
کسی که من تنهاش گذاشته بودم ...
وقتی که توی چشمام نگاه کرد و بهم کفت که توی ذهنش یه دیو از من ساخته از خودم متنفر شدم و وقتی بهش گفتم که با اون بودن تمام پل های پشت سرم رو خراب می کنه از من متنفر شد ...

من اون روز تنها موندم با یه عالم معلم و بچه که همه می گفتن : محدثه تو امروز یه چیزیت هست.


من تو آخرین روز سال رفتم ...
بدون خداحافظی ...
بدون امید رسیدن به سرویس بچه ها ...
قدم هام رو محکم روی زمین گذاشتم تا کسی نفهمه که شکستم ...
تا کسی نفهمه که قلب و غرور یک نفر رو شکستم ...

من یه دیوم ...
باید منو باور کنید