تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - تنها امید ساده ی خوشبختی ...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:جمعه 14 اسفند 1388-01:04 بعد از ظهر

تنها امید ساده ی خوشبختی ...

آنها نمی دانند که تو دوستداشتنی هستی ...
آنها نمی خواهند این را باور کنند ...
آنها نمی خواهند باور کنند که تو آغاز هستی هستی
و زیبایی اقاقی
و لطافت ارغوان
وسادگی پرستو ...
آنها نمی خواهند باور کنند که تو همان غنچه ی پاکی بودی
که در باغچه ی خانه یشان باز شدی
و همان امید ساده ی باران برای باریدن به دشت هایشان ...
انها نمی خواهند باور کنند که تو بودی کهرنگ گیسوانت را به باد دادی تا گندم مزارعشان را طلایی تر از همیشه کند ...
آنها نمی خواهند باور کنند که آن تو بودی که رنگ چشمانت را به باغ هایشان سپردی تا سبز سبز جوانه زنند ...
و سرخی گونه هایت رابه انار هایشان هدیه کردی تا بر آنان بخندند ...
و آتش لب هایت را بر آنان خاموش ساختی تا خانه هایشان را به آتش نکشد ...
.
.
.
آنها نمی خواستند تو را باور کنند اما من تو را باور کردم ...
آنها نمی خواستند تو را بفهمند ام من تو را فهمیدم ...
آنها نمی خواستند تو را دوست داشته باشند اما من پیش از ان که متولد شوم عاشقت شدم ...
آری من تو را دوست می داشتم و می دانستم که چشم هایشان همیشه به دنبال من است ...
به دنبال کسی که تو را دوست می دارد ...
چون آنها از تو متنفر بودند و نمی خواستند که کسی تو را دوست بدارد ...

و آنها تو ر از خو راندند...
و تو رفتی...
و تو رفتی... اما سبزی چشمانت را از باغ هایشان نگرفتی ...
برق گیسوانت را از گندم هایشان بر نداشتی ...
و سرخی گونه هایت را با خود نبردی ...

و تو رفتی بی هیچ گله و شکایتی ...
بی هیچ کینه و تنفری ...
اما اندوهی را با خود بردی که تا پایان عمر برقلبت سنگینی خواه کرد ...

وقتی که تو رفتی دیگر باران نبارید...
و اقاقی ها گل نکردند ...
و چلچله ها آواز نخواندند ...
و لک لک ها بر پشت بام های خاکیشان لانه نکردند ...
وقتی تو رفتی خانه ات را به آتش کشیدند و عاشقانت را به سیخ ...
و جشن گرفتند ...
جشن عزای آینه ها ...
آن ها هیچ گاه تو را باور نکردند ...
آنها هیچ گاه باور نکردند که تو تنها امید ساده ی خوشبختی یشان بودی ...