تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - تولدی دیگر...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:دوشنبه 3 اسفند 1388-07:01 بعد از ظهر

تولدی دیگر...

همه ی هستی من آیه ی تاریكیست
كه تو را در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه كشیدم،آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
 

زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی باآن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست كه از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید 
عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر می دارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید “صبح بخیر”

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
كه نگاه من ،در نیمه ی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی كه به اندازه ی یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه ی یك عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه ی خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه ی یك پنجره می خوانند

آه

سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن ا ز یك پله ی متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید :
“دست هایت را
دوست می دارم ”
دست هایم را در باغچه می كارم
سبز خواهم شد ،می دانم ،می دانم،می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
كوچه ای هست كه در آن جا
پسرانی  كه به من عاشق بودند ،هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دختركی می اندیشند كه یكشب او را
باد باخود برد

كوچه ای هست كه قلب من آنرا
از محله های كودكیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه زمهمانی یك آینه برمی گردد

و بدینسانست
كه كسی می میرد
و كسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد ،
مرواریدی صید نخواهد كرد .

من
 پری كوچك غمگینی را
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد آرام،آرام
پری كوچك غمگینی
كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد



زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ...