تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ... - از کنار هم می گذریم

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:پنجشنبه 29 بهمن 1388-04:07 بعد از ظهر

از کنار هم می گذریم

در ذهن خود ان لحظه را تکرار می کنم. آن لحظه که زمان به تماشای من و تو از حرکت ایستاد آن لحظه که زمین از آسمان تهی شد و پرواز پست ترین سقوط پرستو گشت ... وباد... باد خود را در عمیق ترین دره هابه دست توفان سپرد و نسیم را در گرد باد متفون کرد و مزارش را با باران مطهر ساخت...
آن لحظه که من و تو از کنار یکدیگر گذر کردیم...
آنحظه که بوی تو در سینه ی من پیچید ... آن لحظه که موی تو بر صورت من پاشید ... آن لحظه که زود دیر شد. زود تمام شد. زود پر کشید.
و تو مانند چشم بر هم زدنی از من گریختی ... از کنار من گذشتی ... اما من آنقدر چشم به قدم های تو دوختم تا از نگاه من خود را دزدیدی ...
و من... من... من...
آنجا که... انجا که باید... آنجا که باید می دویدم... آنجا که باید می دویدم ایستادم... لحظه ای مکث...
اما تو صبر نکردی و از کنار من گذشتی...
در لحظه ای که من چشم های خود را در آینه ی چشم های تو پیدا کردم...
لحظه ای که چشم های کوچک من مانند دو ماهی در اقیانوس چشم های تو شنا می کردند ...و در تنگی پلک های نیمه بسته ی تو قوطه خوردند...
از کنار هم گذشتیم...
امروز از کنار هم می گذریم و تو دوباره می روی و دوباره وقتی که پلک ها اقاقی ها باز می شوند من نیز با خور شید هم آواز می شوم.
و تکرار می کنم... و تکرار می کنم...
آن لحظه که من و تو از کنار یکدیگر گذشتیم ...
و ما هر روز در خاطراتمان از کنار هم می گذریم ...
از کنار هم می گذریم ...


لحظه ای که چشم های کوچک من مانند دو ماهی در اقیانوس چشم های تو شنا می کردند ...و در تنگی پلک های نیمه بسته ی تو قوطه می خوردند...