تبلیغات
پرواز را به خاطر بسپار ...

پرنده مردنی ست...

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo



نویسنده :محدثه
تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-11:23 بعد از ظهر

نقاشی هام!











نویسنده :محدثه
تاریخ:پنجشنبه 17 آذر 1390-05:23 بعد از ظهر

در غروبی ابدی...

- روز یا شب ؟

- نه ، ای دوست ، غروبی ابدی ست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ،

بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرو می افتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند

گل باقالا ، اعصاب کبودش را در سُکر نسیم

می سپارد به رها گشتن از دلهره ی گنگ دگرگونی

و در این جا ، در من ، در سر من ؟

 

آه ...

در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم مثل یک حرف دروغ

شرمگین است و فرو افتاده

 

- من به یک ماه می اندیشم

- من به حرفی در شعر

- من به یک چشمه می اندیشم

- من به وهمی در خاک

- من به بوی غنی گندمزار

- من به افسانه ی نان

- من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچه ی باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

- من به بیداری تلخی که پس از بازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

 

- قهرمانی ها ؟

- آه

اسب ها پیرند

- عشق ؟

- تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون می نگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

 

- آرزوها ؟

- خود را می بازند

در هماهنگی بی رحم هزاران در

- بسته ؟

- آری ، پیوسته بسته ، بسته

- خسته خواهی شد

 

- من به یک خانه می اندیشم

با نفس های پیچک هایش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایره ی پی در پی بر آب

و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور

 

- من به آوار می اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد

 

- کار ... کار ؟

- آری ، اما در ‌آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که تو را می جود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را

و سر انجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در گرداب

و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوطی نامفهوم نخواهی دید

 

- یک ستاره ؟

- آری صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوی شب های محصور

- یک پرنده ؟

آری صد ها ، صد ها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدن هاشان

- من به فریادی در کوچه می اندیشم

- من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد

 

- سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان ، در لحظه ی لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد

من دلم می خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد

که بگویم  نه  نه  نه  نه

 

- برویم

- سخنی باید گفت

- جام یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب ؟

- برویم  ...



فروغ فرخزاد

از کتاب "تولدی دیگر"





نویسنده :محدثه
تاریخ:چهارشنبه 9 آذر 1390-06:35 بعد از ظهر

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه






نویسنده :محدثه
تاریخ:یکشنبه 29 آبان 1390-08:35 بعد از ظهر

دلم برای باغچه می سوزد...

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:

" از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق میکند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .


برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .


و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.


حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

سرپوش میگذارند

و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط خانه ی ما گیج است.


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

فروغ فرخزاد





نویسنده :محدثه
تاریخ:شنبه 16 مهر 1390-08:31 بعد از ظهر

راهی که تا ابد ادامه خواهد داشت ...

من رو به روی شما می ایستم... و می خندم... و چرخ می زنم... وحرف می زنم... وهیچ یک از شما نمی دانید که آتشی در قلبم شعله می کشد که هر لحظه جانم را بیش تر می سوزاند... و نا امیدی ام ، آنقدر کوچک نیست که در ازدحام میکده وحتی، در ازدحام قبرستان گم شود*... و چه می دانید از کسانی که می خندند و در روی شما گریه می کنند؟! و شما چه می دانید از کسانی که گریه می کنند و در روی شما می خندند؟! من دلم آن آغوش گرمت را می خواهد، و آن نگاه سردت، و آن لبخند سردت... و کلماتی که از قبل حفظ کرده بودی و برایم سرد می خواندی... و من هنوز هم باور نمی کنم که قلب هیچ کس جز تو جایی برای زخم های من نخواهد داشت... من از تو زخم می خورم و تو مرا درمان می کنی... من از برای تو زنده ام و تو از برای من... این راه تا ابد ادامه خواهد داشت . .  .   .    .     .      .       .        .         .          .    

* و نا امیدی اش آنقدر کوچک است که در ازدحام میکده گم می شود...

فروغ فرخزاد





نویسنده :محدثه
تاریخ:شنبه 2 مهر 1390-01:00 بعد از ظهر

شروع مدرسه ها...

وای... فردا مدرسه ها شروع میشه و من اصلا دلم نمی خواد این اتفاق بیفته... بدی ش هم اینه که 9 ماه طول میکشه... این تابستون از همه ی تابستون های عمرم کوتاه تر بود... توش نتونستم کار مفیدی انجام بدم... حالا هم که مدرسه ها شروع شد و تمام آرزو های من رفت تا عید... آه... دلم می خواد زود تر مدرسه ها تموم شه و من مثل همیشه بتونم شب ها بیدار بمونم و بنویسم و روز ها نقاشی بکشم... قبلا مدرسه رو دوست داشتم ولی هر چی بیش تر می گذره فقط خاطرات بد به یادم میاد... همه چی اینجا منو به یاد چیزهای بد می ندازه... یه سری آدم هستند که میان و میرن ولی خاطرات بدی که برام درست کردن همیشه به یادم می مونه... هیچ وقت راز هاتون رو به دیگران نگید... احساساتتون رو به کسی نگید... به کسی اعتماد نکنید...تو آغوش کسی که باورتون نداره گریه نکنید...


راستی دریا جون ببخشید حواسم نبود اشباهی سه تا از نظرات تو پست پیش پاک شد...
درباره ی نقاشی م هم نظر بدید...




نویسنده :محدثه
تاریخ:سه شنبه 29 شهریور 1390-10:53 قبل از ظهر

(...)

گفته بودم که یه نقاشی جدید کشیدم... اینم از نقاشی جدیدم... راستی امروز تولدمه... پس کادو یادتون نره... حتما درباره نقاشی م نظر بدین...





نویسنده :محدثه
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-12:35 بعد از ظهر

داره می میره...

داره می میره... داره توی بغلم جون می ده و من هیچ کاری نمی تونم براش بکنم... مثل کسی که دکترا جوابش کردن... چند باری این طور شده بود اما اینبار وضعش خیلی بد تر از قبله...دیروز حالش خیلی خوب بود، مثل اولین روز های تولدش... اما امروز... دکترا می گن باید فقط براش دعا کنیم... این عشق داره توی آغوشم می میره و من می دونم که زندگی بدون اون تاریک تر و تاریک تر می شه و بعد از مرگش من هر روز رو به روی آینه خودم رو محامه خواهم کرد... دارم برای زنده موندش دست و پا می زنم اما... معشوق واسه ی عشق مثل نفس می مونه... نباشه عشق می میره...دیگه تنفس مصنوعی جواب نمی ده... تماشای چند تا عکس و به یاد آوردن خاطره ها... دیگه جواب نمی دن... برای همینه که دکترا می گن باید فقط دعا کنیم... من براش دعا میکنم...مرگ و زندگی دست خداست... اونه که فقط می تونه زنده نگهش داره... اون باید زنده بمونه...

صفحه ی هشتاد و پنج و هشتاد و شش از دفتر پنجم...





نویسنده :محدثه
تاریخ:پنجشنبه 24 شهریور 1390-12:47 بعد از ظهر

...

سلام... ببخشید که یه ذره دیر اومدم آخه هم فاینال زبان داشتم هم این که مشغول ایجاد انقلاب توی جامعه هنری بودم... توی آپ بعدی می گذارمش... راستی می دونید فاینالم رو چند شدم؟!97! بهترین نمره ای بود که می تونستم از کانون بگیرم... خب زود باشید بهم تبریک بگید... این نقاشیه رو هم توی عید کشیدم... دربارش نظر بدید...





نویسنده :محدثه
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-11:07 قبل از ظهر

...

چون یکی از دوستان ازم خواستند من هم امروز می خوام عکسم رو توی وبلاگم بگذارم...






نویسنده :محدثه
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-12:44 بعد از ظهر

متن و ترجمه آهنگ never grow up

امروز می خوام ترجمه ی آهنگ never grow up رو براتون بگذارم. خودم ترجمه ش کردم چون جای دیگه ای نبود... خلاصه اگه توش غلط داشت بهم بگید تا درستش کنم.

 

Your little hand's wrapped around my finger

دست های کوچیکت دور انگشت ها من می پیچه
And it's so quiet in the world tonight

و امشب دنیا خیلی ساکته
Your little eyelids flutter cause you're dreaming

پلک های کوچیکت می لرزه و خوابت می بره
So I tuck you in, turn on your favorite night light

پس میارمت توی خونه و اون چراغ خوابی رو که دوست داشتی روشن می کنم

To you everything's funny, you got nothing to regret

با تو همه چیز خنده دا ره و هیچ چیز نیست که متاثرم کنه
I'd give all I have, honey

حاضرم همه ی هستی م رو بدم

If you could stay like that

تا تو همین طور بمونی

Oh darling, don't you ever grow up
آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, just stay this little

هرگز بزرگ نشو همین طور بچه بمون

Oh darling, don't you ever grow up

آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, it could stay this simple

هرگز بزرگ نشو می تونست همین طور ساده باشه
I won't let nobody hurt you, won't let no one break your heart

نمی گذارم هیچ کس بهت آسیب برسونه نمگذارم کسی قلبت رو بشکونه
And no one will desert you

هیچ کس تو رو گریزان نمی کنه
Just try to never grow up, never grow up

فقط سعی کن هرگز بزرگ نشی هرگز بزرگ نشی
You're in the car on the way to the movies

توی را ه سینما داخل ماشینی
And you're mortified your mom's dropping you off

داری می گردی و مادرت می رسونتت
At 14 there's just so much you can't do

توی چهارده سالگی فقط یه عالمه کار هست که نمی تونی انجام بدی
And you can't wait to move out someday and call your own shots

تو نمی تونی صبر کنی تا از این روز بری به آینده و بعد به عکس هاش نگاه کنی
But don't make her drop you off around the block

اما نگذار مادرت ببرتت به محوطه بلوک
Remember that she's getting older too

یادت باشه که اون خیلی از تو بزرگ تره
And don't lose the way that you dance around in your pj's getting ready for school

و فراموش نکن وقتی رو که داری برای مدرسه آماده می شی و همزمان با لباس خوابت می چرخی و می رقصی
Oh darling, don't you ever grow up

آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, just stay this little

هرگز بزرگ نشو همین طور بچه بمون
Oh darling, don't you ever grow up

آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, it could stay this simple

هرگز بزرگ نشو می تونست همین طور ساده باشه
No one's ever burned you, nothing's ever left you scarred

هیچ کس تو رو نمی سوزونه هیچ کسی تو رو زخمی نمی کنه
And even though you want to, just try to never grow up

حتی اگه خودت هم نخوای... سعی کن هرگز بزرگ نشی
Take pictures in your mind of your childhood room

اتاق کودکی رو تو ی ذهنت ضبط کن
Memorize what it sounded like when your dad gets home

و صدایی رو که وقتی پدرت به خونه می اومد تو حافظه ت ثبت کن
Remember the footsteps, remember the words said

صدای قدم ها رو به یاد بیار کلماتی رو که گفته شد به یاد بیار
And all your little brother's favorite songs

و تمام آهنگ هایی که برادر های کوچک ترت دوست داشتند
I just realized everything I have is someday gonna be gone

و من حالا می فهمم که تمام هستی م رو یک روز برای همیشه از دست دادم
So here I am in my new apartment

حالا من توی آپارتمان جدیدم هستم
In a big city, they just dropped me off

توی یه شهر بزرگ اونا فقط منو خفه می کنند
It's so much colder that I thought it would be

از اون چیزی که فکر می کردم خیلی سرد تره
So I tuck myself in and turn my night light on

پس میام تو و چراغ خوابم رو روشن می کنم
Wish I'd never grown up

کاش هرگز بزرگ نمی شدم
I wish I'd never grown up

کاش من هرگز بزرگ نمی شدم
Oh I don't wanna grow up, wish I'd never grown up

آه من نمی خوام بزرگ شم کاش من هرگز بزرگ نمی شدم
I could still be little

من می تونستم بچه بمونم
Oh I don't wanna grow up, wish I'd never grown up

آه من نمی خوام بزرگ شم کاش من هرگز بزرگ نمی شدم
It could still be simple

همه چیز می تونست اینقدر ساده بمونه
Oh darling, don't you ever grow up

آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, just stay this little

هرگز بزرگ نشو همین طور بچه بمون
Oh darling, don't you ever grow up

آه عزیزم هرگز بزرگ نشو
Don't you ever grow up, it could stay this simple

هرگز بزرگ نشو می تونست همین طور ساده باشه
Won't let nobody hurt you

نمی گذارم هیچ کس بهت آسیب برسونه
Won't let no one break your heart

نمگذارم کسی قلبت رو شکونه
And even though you want to, please try to never grow up

و حتی اگه خودت هم می خوای بزرگ شی...خواهش می کنم سعی کن هیچ وقت بزرگ نشی
Oh, don't you ever grow up

آه ...هیچ وقت بزرگ نشو
Oh, never grow up, just never grow up

هیچ وقت بزرگ نشو... فقط هیچ وقت بزرگ نشو...

undefined

این هم عکس بچگی خواننده ش تیلور سوئیفت





نویسنده :محدثه
تاریخ:دوشنبه 31 مرداد 1390-11:40 بعد از ظهر

اکنون من آمده ام ...

 اکنون من آمده ام
و تو اینجایی
وصدایم را می شنوی

و دست هایم را می گیری
و به من لبخند می زنی
همان لبخند سرد متمایل به راست

وقتی تو می خندی
وقتی که با آن پلک های باد کرده خیس خیس
و گونه های ورم کرده سرخ سرخ
که انگار باد مست
سیلی زده ست به آنها
و چشم های بهت زده منتظر
لبخند می زنی
شانه هایم
در زیر بار لبخند سنگینت خم می شوند
ودست هایم
از ناتوانی ترک می خورند

چیزی بگو
من طاقتش را دارم
من طاقت شنیدن دشنام هایت
و دیدن اشک هایت را دارم
اما این سکوت
و این لخند سرد دروغین...

آه... باز هم دروغ...

من خواستم بگویم
که بسیار رنجرور و خسته ام
که این چه دیداری بود؟
که من همیشه در برابر تو احساس حقارت می کنم
... اما ...
انگار بر زبان و دندان هایم قفلی ست سخت سخت که تنها
با خیسی اشک های تو باز می شود...
و تو می خندی...

وچه می توان گفت
وقتی که آغوش دیوانه ای چون من
لایق اشک های اسطوره ای چون تو نیست؟

درباره شعرم و همینطور نقاشی م نظر بدین!





نویسنده :محدثه
تاریخ:جمعه 28 مرداد 1390-12:05 بعد از ظهر

انقلاب بزرگ در جامعه هنری!

فکر می کردم با گذاشتن نقاشی م توی وبلاگم و این که شما ببینینش،یه انقلاب توی جامعه ی هنری ایجاد می کنم ... زهی یا ضهی یا ظهی خیال باطل ... (املای کدوم درسته؟) فقط پنج نفر برام نظر گذاشتن و تازه اونا هم همه دوست و آشنا و فک و فامیل بودن... برای همین رفتم توی وبلاگ هایی که جزو جامعه هنری بودن التماسشون کردم که بیان و نقاشی منو ببینن، اما... بازدیدم زیاد نشد که کم تر هم شد !... آهای ... شما ها که می یاین بازدید می کنین و نظر نمی گذارین! اینه دستمزد کسی که می خواد توی جامعه هنری تغییر ایجاد کنه؟...سرت رو میندازی پایین و می ری؟ بدون حتی شرکت توی نظر سنجی؟... امابدونید، من تا توی جامعه هنری انقلاب ایجاد نکنم همین طور نقاشی هام رو توی وبلاگم می گذارم ... فهمیدید؟... از این به بعد هیچ نقاشی دیگه ای توی وبلاگ من نمیاد مگر اینکه نقاشی خودم باشه...لاقل برای این که این انقلاب زود تر صورت بگیره نقاشی هام رو با اسم نقاش(خودم)بگذارید توی وبلاگتون...خوش حال می شم... 

خداحافظ... تا بعد...





نویسنده :محدثه
تاریخ:سه شنبه 25 مرداد 1390-02:21 بعد از ظهر

نقاشی من!

درباره نقاشی م نظر بدین!




نویسنده :محدثه
تاریخ:دوشنبه 24 مرداد 1390-11:35 قبل از ظهر

صفحه ی چهل و پنج ، چهل و شش و چهل و هفتم از دفتر پنجم...

همیشه دوست داشتم قسمتی از دفتر خاطراتم رو براتون بنویسم ... الان که بعد از این همه مدت اومدم ، فکر می کنم که این بهتری باشه :

وقتی برات می نویسم که قرص ماه کامل رو به رومه... خیلی روشنه ... خیلی...دلم گرفته... بدنم داره از کار می افته، امشب ماه، ماه من نیست. یه چیز هایی هست که نمی تونم بهت بگم ،بعضی هاشون لایق تو نیستن و بعضی ها هم لیاقت این دفتر رو ندارن... تا به حال شده غصه ی کسی رو بخوری که نمی شناسیش؟ نمی دونی اسمش چیه، اهل کجاست،چند سالشه؟ کسی که تا به حال ندیدیش؟ تاحاله شده از آینده بترسی؟ از 20-30 سال آینده؟ نمیخوام بهش فکرکنم 20-30 سال دیگه رو...تا اون موقع معلوم نیست کی زنده ست  کی مرده ...نه؟ تا اون موقع اتفاق های زیادی میتونه بیفته که زندگی آدم ها رو تغییر بده... بی خیال... ما زندگی مون رو می کنیم تا ببینیم چی می شه! آخر تمام داستان های واقعی شخصیت های اصلی می میرن. زندگی مثل سریال های صدا و سیما نیست که آخرش یا با عروسی تموم بشه یا با روبوسی... مثل یه اتاق دو در می مونه... یه اتاق که از یه طرف واردش می شی و از یه طرف ازش میای بیرون... تولد و مرگ... قانون زندگی گذره ...،اما اون طرف درها...؟ خدا عالمه...

***

رفتم وضو گرفتم... وقتی کثیفیا از آدم پاک شه ، آدم سبک تر می شه...دلم می خواد نماز بخونم... امشب که ماه کامه و من سبک تر از همیشه ام با خدا بودن بهتر از با تو بودنه... خدا بهتر به حرفام گوش می ده تا تو ..می رم تا چند رکعت نماز بخونم... اگه نماز دولا راست شدن و خوندن چند تا ورد باشه، چه طوری آدم رو آروم می کنه؟!... توی نماز یه چیزی هست... یه چیزی هست که آدم رو بیش تر از هر چیزی به آدم بودن نزدیک می کنه...

تو مثل ماه شب چهاردهی...

روشنی ...

آسمون سیاه شب رو هم روشن می کنی...

شبت به خیر...

 








  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4